به کجا پناه ببرم ...
zar
عجیب سردم شده است
عجیب در راه مانده ام
عجیب دلتنگم
عجیب...
zar
کسی چه می داند در قلب تو چه می کذرد
کسی چه می فهمد چشمان تو وام دار چه نگاهی شده است
کسی چه می بیند که هر روز آب می شوی و صبر می کنی
کسی نمی داند که صبر تو را پایانی نیست
کسی از عمق عشق تو آگاه نیست
کسی ...
zar
از بارش برف
زیر لحاف قدیمی مادربزرگ,
پنهان شده ام
نمی دانم این لحاف مرا گرم کرده است
یا یاد تو...
zar
دلتنگم
و این دلتنگی را درمانی ندارم
...
zar
آرام بگیر زر من
غوغا نکن
کمی بیاندیش
کمی صبر
کمی تحمل
بایست
کمی شکرگزار باش
تو اگر در این راه کم بگذاری پشیمان می شوی
دلت خواهد ماند
دلت را جا خواهی گذاشت
کمی دلتنگی ات را پنهان کن
کمی صبوری کن
غوغا نکن.
درد از اینهمه فاصله
درد
تمام خیابانها اشکهایم را گواهند
تمام خیابانها
دیگر تاب گریستنم نمانده است
zar
این دنیا جایی برای سادگی و صداقت نیست
هر کدام را به دوش بکشی باخته ای
وای بر تو که حامل هر دوبوده ای.
سکوت کرده ام به بازی سرنوشت
این درد اگر مرا کور نکند
نخواهدم کشت
صداقت را نباید در زمین خرج کرد
سادگی را نباید در زمین حفظ کرد
اتوبان های تهران به اندازه کوه ها بلندند
...
zar
در کشاکش این صداها
بریده ام
دیگر تمام مردم زمین
با اشک هایم آشنا شده اند
اما همچنان در برابر تو می خندم
پروردگار ساکت من
مددی کن.
zar
خود را مشغول درس کرده ام
و هر روز خستگی بیشتر و بیشتر
چه می شود که من تاب می آورم
از اینهمه فاصله
و تو پررنگ می شوی
و می گویی عجیب دلتنگم شده ای
و من دوباره عاشق می شوم
...
zar
.............................................
کاش همه ما می دانستیم که گاهی حرفهایمان معجزه می کند.